X
تبلیغات
سلسله دروس معارف اسلامی - تفسیر سوره حمد
 

 

اين فعل مي تواند «اَبتداُ» يا« نبتداَ» باشد .(المیزان علامه طباطبایی ج 1 تفسیر سوره حمد)

اگر فعل ابتداَ را در تقدير بگيريم معناي بسم الله الرحمن الرحيم مي شود ( شروع مي کنم به نام خداوند بخشنده مهربان ) وبا تقدير نبتداَ مي شود ( شروع مي کنيم به نام خداوند بخشنده مهربان ). علاوه بر ابتدا ئییت می توان استعانت را در تقدير گرفت به اين مفهوم که بگوييم فعل در تقدير جار و مجرور « اَستعين » يا« نستعين» (همان) باشد . استعين صيغه مفرد و نستعين صيغه جمع است که در اين صورت معناي بسم الله الرحمن الرحيم مي شود : ياری می جويم از خداوند بخشنده ی مهربان و يا ياری مي جوييم از خداوند بخشنده مهربان .

پس چهارتا فعل را مي توان در تقدير گرفت که دوتای آنها از مصدر ابتدائيت و دو تای ديگر از مصدر استعانت است که از هر کدام يکي فرد و ديگری جمع است

اما تقدير ابتدائيت بهتراست چون اولا" بسم الله دراول کلام به کار رفته است و سخنان خداوند متعال با آن آغاز شده است و از طرف ديگر مسئله استعانت در وسط سوره حمد در اياک نستعين تقدير شده است در نتيجه اگر فعل متعلق به جار و مجرور بسم الله را هم حمل بر استعانت کنيم موجب تکرار خواهد شد .

   حال در دوران امر بين تکرار و عدم تکرار ترجيح جانب عدم تکرار است پس فعل با تقدير ابتدائيت مناسبتر است .(همان)

امااز بين دو فعل مفرد «ابتداء» و جمع« نبتدا» فعل جمع مناسبتر است چون در آيات بعدی سوره ی حمد همه صيغه ها به صورت جمع آمده است مثل «اياک نعبد و اياک نستعين» و «اهدنا الصراط المستقيم» که افعال نعبد و نستعين و اهدنا به صيغه جمع بيان شده است ، در نتيجه از بين چهار فعل مناسب در تقدير ، مناسبترين آن ، فعل نبتدا مي باشد که با اين وضع معناي عبارت بسم الله الرحمن الرحيم اين مي شود: ما با نام خداوند بخشنده ی مهربان آغاز مي کنيم .

خداوند متعال در اين سوره و ساير سوره به استثنای سوره ی توبه( که در ان از برخورد با منافقین وکفار سخن امده است) کلام خود را با نام خود آغاز کرده است و سپس خود را به صفات رحمن و رحيم توصيف نموده است .

شروع کلام خدا به نام خداوند که عزيز ترين و برترين اسم است مي تواند براي ما الگوي خوبي باشد از اينکه کلام خود و افعال خود را با نام او آغاز مي کنيم تا با تبرک از نام خداوند متعال فعل و قول خود را آب و رنگ الهي دهيم .

اسم از ريشه سمه به معنای داغ کردن يا نشانه گذاري کردن است چون اسم برای ناميدن و نام گذاری اشياء و اشخاص استفاده مي شود در نتيجه نوعی علامت و نشانه برای مسمای خود است و لذا آنرا از کلمه سمه گرفته اند که به معنای داغ کردن و علامت گذاری است .(همان) علامت گذاری را از آن جهت ازمعنای داغ کردن گرفته اند که در قديم برای علامت گذاری روی حيوانات و حتی بردگان از داغ نهادن روی بدن آنها استفاده می شد به طوری که مهری فلزی به صورت برجسته مي ساختند و پس از داغ کردن روي بدن حيوانات قرار داده تا جای سوختگي آن به شکل مهر روی بدن آنها باقي بماند ، از اين جهت داغ کردن را به مفهوم علامت گذاری گرفته اند .

اما کلمه الله در اصل «ال + اله» بوده است . الف و لام آنها علامت معرفه است . ال + اله در اثر کثرت استعمال الف اله حذف شده و به صورت الله در آمده است .(همان) الله اسمی است که به ذات خداوند دلالت دارد بر خلاف ساير اسامی خداوند که دلالت بر صفات خداوند دارند ، مانند رحمان ، رحيم ، رازق ، عالم ، قادر ...

   کلمه الله قبل از ظهور اسلام هم در ميان مردم عرب استعمال داشته است و لذا نام عبدالله و ساير اسامي مشابه آن قبل از ظهور اسلام بين مردم مرسوم بوده است . حتی مشرکين هم به وجود الله قائل بوده اند و لذا در چند جای قرآن بيان شده است که هر گاه از کفار می پرسيدند چه کسی آسمانها و زمين را خلق کرده است آنها در پاسخ مي گفتند الله بوده است .

اما کلمه اله از ريشه اله ياله است به معناي عبد ( عبادت کرد ) يعبد ( عبادت مي کند ) مي
باشد . کلمه اله مصدر است ولکن در اينجا به معنای اسم مفعول آمده است مانند کتاب که به معنای مکتوب است .(همان) پس اله يعنی معبود از اين جهت خداوند متعال را اله ناميده اند چون مورد عبادت واقع مي شود و وجود ال و لام معرفه بر سر آن معبود را از ساير معبودهای دروغين جدا مي کند .

البته کلمه اله را از ريشه وله يوله هم گرفته اند که به معناي سرگرداني است .(همان) در نتيجه اله در اينجا اگر مفهوم اسم مفعول آن معنا کنيم می شود کسی که عقل ديگران در درک و فهم آن دچار حيرت و سرگردانی مي شود . چون درک ذات خداوند بر احدی مقدور نيست و ذهن محدود بشري قادر به درک عظمت بی نهايت خداوند که ذات اوست نمی باشد لذا خداوند را از اين جهت اله  ناميده اند چون عقول بشری از درک و فهم او عاجز است . اما کلمه اله به معناي معبود مناسبتر است و در آيات قرآن غالبا" به معناي عبوديت ذکر شده است . «افرايت من اتخذالهه هواه واضله الله علی علم»    (جاثیه 23) آيا ديدي کسي را که هواي نفس خويش را معبود خود قرار داده است .

ويا آيه« لا اله الا هو» و امثال اينها

لازم به ذکر است که کلمه اله هر چند به مفهوم معبود است ولی معناي عبوديت چيزی جز همان معنای اطاعت نيست پس معنای معبود همان مطاع است (المیزان همان)مانند اين آيه فوق که می فرمايد : «افرايت من اتخذ الهه هواه»0

آيا ديدی کسی را که هوای نفس خود را معبود خود گرفته است که منظور در اينجا مطاع کردن هوای نفس است چون کسي هوای نفس خود را پرستش نمی کند بلکه اطاعت مي کند که مبحث بيشتر آن در تفسير آيه ( اياک نعبد ) خواهد آمد .

گفتيم که الله ذات خداوند است که دلالت بر تمامی وجود و هستی خداوند دارد و در نتيجه مستجمع جميع صفات کماليه است و از هر گونه صفت نقصي مبرا است . هيچ صفت کماليه ای نيست که در خداوند وجود نداشته باشد بلکه هر صفتي که وجودش در خداوند متعال موجب کمال باشد در وجود خدا هست که به آن صفات ثبوتيه يا جماليه گفته مي شود و خداوند متعال از وجود هر گونه صفت نقصی مبرا است و لذا به آن صفات سلبيه گفته مي شود و شان خداوند اجل از اينست که واجد اينگونه صفات باشد و لذا به اين صفات صفات جلاليه هم گفته مي شود .

  گفتيم که خداوند واجد تمام صفات کماليه است لذا ما می توانيم هر صفت کمالی را که وجودش برای خدا موجب کمال باشد را به خدا نسبت دهيم به شرطي که قبل از اتصاف آن به خداوند آن صفت را تزکيه و تنزيه و تقديس نماييم ، يعني اينکه جنبه های نقصاني و امکاني آن را کنار زده و پس از پاکسازی و تنزيه آن مفهوم خالص و بدون آلودگي و نقص و امکان  را به خداوند نسبت دهيم .

     مثلا" صفت عالم که از صفات کماليه هست می توانيم به خداوند نسبت دهيم و بگوييم خداوند عالم است اما هنگام نسبت دادن صفت عالم به خداوند ابتدا بايد آنرا پاکسازی کنيم و جنبه هاي نقصاني و امکاني آنرا حذف کنيم . جنبه های نقصاني و امکاني صفت عالم که بايد آنرا از عالم بودن جدا کنيم کدامست ؟ در جواب مي گوييم علم مي تواند محدود و يا نامحدود باشد و يا مفهوم علم اعم است از علم حصولی و علم حضوری و يا علم شامل علم خطا پذير و يا خطا ناپذير است و يا علم مي تواند قابل فراموشی و يا غير قابل فراموشی باشد و امثال اينها حال برای نسبت دادن صفت عالم به خداوند در ابتدا بايد جنبه های نقصاني آنرا حذف کنيم که عبارتند از محدوديت ، حصولي بودن ، خطا پذير بودن و قابل نسيان بودن ، پس از حذف اين جنبه ها ، آن مفهوم خالص علم که عبارت است از علم مطلق ، نا محدود ، خطا پذير و غير قابل فراموشي و حضوری را به خدا نسبت دهيم . همينطور است در ساير صفات مثلا" وقتي مي گوييم ( الله حی ) خدا زنده است برای نسبت زنده بودن به خداوند بايد ببينيم در صفت حی کداميک از صفات نقصاني و امکاني وجود دارد و با حذف اين جنبه ها مي توان صفت حی را پاکسازی و تقديس نمود سپس آن صفت خالص شده را به خداوند نسبت داد .

   وقتی مي گوييم خداوند زنده است يعنی او دارای فعاليت های آگاهانه و ارادي است ، به طوري که زنده می کند ، می ميراند ، هدايت مي کند ، گمراه می کند ، به مخلوقات خود روزی می دهد ، خلق می کند ، نابود می کند و فعاليتهايی از اين قبيل که ابعادی از شئون خداوند است .

   اما وقتي که می گوييم انسان زنده است به نظر مي رسد که منظور از زنده بودن در انسان اينست  که علائم حياتی در او وجود داشته باشد، از جمله اينکه نفس مي کشد ، ضربان قلبش مي زند ، تغذيه دارد ، رشد دارد ، تکامل دارد ، توليد مثل دارد و امثال اينها که جزء علائم حياتي و آثار وجود انسان است در حاليکه هيچکدام از اين جنبه ها در ساحت مقدس خداوند راهي ندارد . پس در انتساب صفات کماليه به خداوند بايد عمل پاکسازی و تقديس و تنزيه سازی صفات را به خوبی اجرا کرده تا خداي ناکرده ضمن انتساب صفات کماليه به خداوند جنبه هاي امکاني و نقصاني را به او نسبت ندهيم .

   البته گفتن اين مطلب ضروری است که هيچکدام از جنبه های نقصانی و امکانی صفات جزء ماهيت مفهوم صفات کماليه نيست بلکه بخاطر کثرت استعمال اين صفات در مورد انسانها ، جنبه هاي امکانی آن هم با مفهوم اين صفات آغشته شده است . مثلا" وقتی مي گوييم حسن شنوا است در ضمن انتساب صفت شنوايی به حسن ، وجود دو گوش هم به عنوان ابزار شنيدن به او نسبت مي دهيم مثل اينست که مي گوييم حسن شنوا است چون دو گوش شنوا دارد .

    در انسان عمل شنيدن بدون ابزار شنيدن ميسر نيست و لذا هميشه همراه استعمال شنيدن برای او وجود ابزار آن هم ضروری به نظر مي رسد ، لکن در مورد خداوند چنين نسبت که محتاج ابزاری براي شنيدن باشد پس انتساب صفت سميع برای خداوند يعني اينکه خداوند علم به شنيدنيها دارد و همينطور بصير بودن يعني علم به ديدنيها و همينطور ساير صفات الهي .

      "الرحمن الرحیم"

   اما دو کلمه الرحمان و الرحيم دو صفت از صفات کماليه خداوند است که بارها در قرآن کريم تکرار شده است  . حداقل آن اينست که 114 بار در کلمه بسم الله الرحمن الرحيم ايندو صفت تکرار شده است .

   تنها سوره ی توبه است که بسم الله الرحمن الرحيم ندارد و اينهم به خاطر اينست که سوره توبه در ارتباط با کفار ، مشرکين و منافقين صادر شده است و مسئله برائت از کفار و برخورد با آنها است که ديگر جای رحمانيت و رحيميت خداوند در  آنها موردی ندارد . در عوض در سوره نمل دو بار بسم الله الرحمن الرحيم تکرار شده است يکبار در اول سوره يکبار هم در وسط سوره آنجا که ملکه سبا مي خواهد نامه حضرت سليمان را براي درباريان خود بخواند که چنين مي گويد :

« قالت يا ايها الملوء انی القی الی کتاب کريم انه من سليمان و انه بسم الله الرحمن الرحيم الا- تعلوا علی واتونی مسلمين » .(نمل30)- گفت ای درباريان من نوشته کريمی به سوی من انداخته شده است که اين نوشته از سليمان است و آن اينست که به نام خداوند بخشنده مهربان : برمن برتری مجوييد و تسليم امر من شويد .)

کلمه رحمان و رحيم هر دو از ريشه رحمتند . رحمت عبارت است از آن حالت تاثر قلبی و انفعال و انعطاف نفسانی که در هنگام مشاهده ی فردی محتاج به فرد دست می دهد تا در رفع نياز او بکوشد و نيازش را بر آورده کند . حال اگر بخواهيم ايندو صفت را به خداوند نسبت دهيم بايستی آن را از جنبه های نقصانی تنزيه کنيم . جنبه های نقصاني و امکانی رحمت عبارتست از آن حالت تاثر قلبی و انفعال و انعطاف نفسانی که البته چنين حالات نفسانی در خداوند راه ندارد ولی اقدام به رفع نياز حاجت مندان هنگام مشاهده ی آنها عملی است که قابل انتساب به خداوند متعال هست .(المیزان همان) پس خداوند هم رحمان است و هم رحيم .

فرق دو صفت رحمان و رحيم در اينست که رحمان صيغه ی مبالغه است . صيغه ی مبالغه دلالت بر کثرت و فراوانی دارد پس رحمان يعنی بسيار بخشنده . خداوند رحمان است چون به همه ی مخلوقات خود می بخشد اعم از جمادات ، نباتات ، حيوانات و انسانها اعم از کافر و مومن . خداوند متعال در بخشيدن حتی از کفار هم دريغ نمی کند بلکه نسبت به آنها هم بخشنده است . کفار و مشرکين و منافقين هم از بخشندگي خدا استفاده کرده و از اعضاء و جوارح بر خوردارند دارای مال و ثروت هستند . چه بسا بخشندگي خداوند متعال نسبت به کفار هم بيشتر باشد . قرآن کريم می فرمايد «اگر نبود که مردم از یک نوع ویک امتند هر آينه برای کسانيکه خداوند رحمان را کافرند سقف خانه هايشان را نقره ای می کرديم و برای آنها نردبانهايی قرار می داديم که به آن بالا روند و در خانه هايشان در های فراوانی قرار مي داديم و تختهايي که بر آن تکيه زنند و نيز زيور آلات ، البته اين متاع دنيا است ولی عاقبت از آن پرهيزکاران است .» (زخرف 34و33)

   اين آيه نشان می دهد که در خداوند اقتضاء فراوان وجود دارد که می خواهد به کفار در اين دنيا بيشتر ثروت بدهد منتها يکسان بودن مردم و اينکه مردم بر امت واحدی هستند و به تعبير ديگر چون روال ثروتمند شدن برای مردم يکسان است و فرق بين مومن و کافر وجود ندارد لذا اين مسئله مانعی است که بين کفار و مومنين اختلاف طبقاتي زيادی بوجود آيد . شايد دليل ديگر اينست که مومنين قادر به تحمل چنين اختلاف مالی فراوان بين کفار و خودشان نباشند و موجب سلب ايمان دينی آنها گردد ، به هر شکل براي خداوند هيچ باکی نيست که به کفار در اين دنيا اموال فراواني عطا کند و آخرت را برای متقيان اختصاص دهد .

اما رحيميت به معناي مهرباني است و چون صفت مشبهه است دلالت بر دوام و ثبوت دارد يعني خداوند هميشه مهربان که البته اين مهرباني خداوند فقط شامل مومنين است و شامل حال کفار و مشرکين و منافقين نمی گردد. (همان). خداوند متعال در قرآن کريم ، بارها نسبت به بعضي افراد ابراز محبت کرده است مثل اينکه می گويد:

« والله يحب الصابرين» (آل عمران 146)، «والله يحب المطهرين»(توبه108) ، «ان الله يحب المحسنين »(مائده13)و همينطور «ان الله  يحب الذين يقاتلون فی سبيله صفاً»(صف4) و نيز توابين ،مقسطین،متقین، شاکرين و امثال اينها و در مقابل مي گويد «ان الله لا يحب الخائنین »(انفال58)، «ان الله لا يحب کل مختال فخور »(حدید23)(،« انه لا يحب المعتدین»(اعراف55)وهمینطور ظالمین ،مستکبرین،فرحین،

پس رحيميت خدا يعني ، مهربانی و دوست داشتن خداوند شامل بندگان خاص خودش مي باشد و هرگز شامل کفار ، مشرکين و منافقين نمي گردد . پس با توجه به ايندو صفت می توان گفت که خداوند به همه بندگان خود می بخشد ، ولی مهرباني او فقط شامل افراد خاص است .

"الحمد لله رب العالمين"

 « ستايش مخصوص خداوندي است که مالک مدبرعالميان است»

  ترکيب آيه به صورت زير است . الحمد مبتدی مرفوع ، لله جار و مجرور خبر ، رب صفت برای الله و مجرور و مضاف ، العالمين هم مضافٌ اليه و مجرور

ال در الحمد ، الف و لام جنس و يا الف و لام عموم و استغراق گويند.

منظور از الف و لام جنس يعنی جنس وجود حمد يعنی هر چيزي که صدق عنوان حمد بر آن بار شود . يعني هر چيزی که بتوان به آن حمد گفت از آن خداوند است . اگر الف و لام را الف و لام عموم يا استغراق بگيريم مي شود همه ی حمد ها و عموم حمدها.

    اما منظور از حمد آن ستايشي است که در مورد فاعلی که از روی اراده و اختيار عمل خيری انجام دهد ، انجام می شود يعني هر گاه فاعلي دارای اراده باشد و از روی اختيار و اراده عمل خيری انجام دهد ستايشی که در مورد او بکار می رود حمد گويند .(المیزان همان) بر عکس مدح که ستايشی است که هم در مورد فاعل با اختيار و با شعور انجام می شود و هم درباره یاشياء بي جان و يا افراد بدون شعور مثلا" عرب اگر گلی را ستايش کند مي گويند آن را مدح کرده است ولی اگر نقاش يا هنرمندی را به خاطر هنر زيبايش ، ستايش کند می گويند او را حمد کرده است .

البته همانطور که گفتيم برای ستايش افراد با شعور هم مدح صدق می کند ولی حمد مختص افراد با شعور است .

پس معنای الحمد لله مي شود اينکه همه ی حمد ها و همه ستايشهايی که به افراد با شعور نسبت داده می شود همه از ان خداوند است. اگر نقاش يا هنرمندی يا عالمی را به خاطر نقاشی يا هنر يا علمش تحسين مي کنيم در واقع اين خداوند است که آنرا مورد ستايش و تمجيد قرار داده ايم چون وجود خود نقاش و هنرمند و عالم و هنر و علمشان از آن خداوند است . يعنی اين خداوند متعال است که اينها را آفريده است و امکان کسب علم و معرفت و هنر را به آنها ارزاني داشته و زمينه های آن را فراهم کرده است . پس خواسته يا نا خواسته حمد و ستايش ما بر مي گردد به علت اصل اين ها که خداوند متعال است .

        "رب العالمين"

   رب به معنای مالک مدبر است . رب در اين جمله صفت است برای الله و لذا مجرور است چون الله به واسطه حرف جر مجرور شده است . در کلمه رب در مفهوم مالکيت و مدبريت نهفته است . مالکيت نوعی رابطه ی اختصاصی است بين مالک و مملوک به نحوی که مالک می تواند در مملوک خود دخل و تصرف نمايد مثل اينکه آنرا به غير انتقال دهد ، بفروشد يا ببخشد و امثال اينها ، احترام به حق مالک در مملوک به قدری است که به احدی اجازه نمی دهد بدون رضايت مالک در مملوک او دخل و تصرفي انجام دهد .

         انواع مالکیت

دو نوع مالکيت وجود دارد .

  الف :مالکيت اعتباری

  ب: مالکيت حقيقی

مالکيت اعتباری موقتی است ، محدود است قابل انفکاک و قابل انتقال به غير است . مالکيت فردی نسبت  به خانه اش از نوع مالکيت اعتباری است . مالک می تواند خانه اش را بفروشد و يا به ديگري هبه کند و يا با مرگ او از مالکيت او خارج مي شود لکن مالکيت حقيقی نا محدود و مطلق است ، قابل انفکاک و قابل انتقال به غير نيست مانند مالکيت خداوند نسبت به کل جهان هستی که از نوع مالکيت حقيقی است . پس ما هر چند مالک اعتباری اموال خود هستيم ،لکن خود ما و اموالمان در ملکيت حقيقی خداوند هستيم و او حق دارد که در کليه امور ، اعم از فردي و اجتماعي ما دخالت کرده و تصرف نمايد .

منظور از معنای مدبريت اينست که خداوند تدبير امور مخلوقات جهان را بر عهده دارد و امور آنها را به هر نحوی که صلاح بداند اداره مي کند .

   

          " العالمین"

اما کلمه عالمين جمع عالم است . عالم يعنی هر چه که به علم در آيد . يعنی هر چه که متعلق علم باشد مي تواند مصداق عالم باشد مثل عالم جمادات ، عالم نباتات ، عالم حيوان ، عالم انسان ، عالم جن ،عالم دنيا ، عالم برزخ و عالم قيامت و از ميان انسانها هم هر يک از اصناف آدميان ؛ مي تواند مصداق عالم باشد مثل عالم فارس ، عالم عرب ، عالم ترک و عالم ژرمن و غيره ...(همان)

پس منظور از عالميان می تواند مجموع موارد فوق باشد . هر چند که می تواند منظور عالم آدميان باشد . با توجه به کلمه عالميان در جای ديگر قرآن مي توان چنين نتيجه گرفت که منظور عالم آدميان است مثل آيه شريفه ی قرآن که مي فرمايد:

« يا بني اسراييل اذکروا نعمتي التی انعمت عليکم و انی فضلتکم علی العالمين » (بقره122)

ای بنی اسراييل به ياد آوريد آن نعمتی را که بر شما عطا کردم و ما شما را بر عالميان فضيلت دادیم و يا

« ان الله اصطفي ادم و نوحا و ال ابراهيم و ال عمران علی العالمين ... »(آل عمران 33)- به راستی که خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را بر عالميان بر گزيد -و يا « و اذ قالت الملئکه يا مريم ان الله اصطفاک و طهرک و اصطفاک علی نساء العالمين »(آل عمران 42)

 (و چون ملائکه گفت ای مريم به راستی که خداوند تو را برگزيد و پاک کرد و بر زنان عالميان برگزيد .)

که در آيات فوق کلمه ی عالميان در خصوص آدميان به کار رفته است .

به خصوص کلمه نساء العالمين که منظور زنان آدميان است که طبعا" شامل اشياء جمادات و نباتات و حيوانات و جن و شياطين نمي شود .

 

           "الرحمن الرحيم"

    که بحث آن در آيه ی بسم الله الرحمن الرحيم مفصل بيان شد . تکرار ايندو صفات بيانگر نقش برجسته ای است که دارند .

خداوند بارها خود را با اين دو صفت توصيف نموده است تا چهره بخشندگي و مهرباني او نمود بيشتري پيدا کرده و بتدگان خود را به سمت و سوي خود سوق مي دهد .

    هم گناهکاران را سوق دهد بر اينکه براي استغفار و در خواست بخشش گناهان خود به سوي خداوند متعال رو آورند و نسبت به آن اميدوار تر شوند و هم حاجتمندان را که برای رفع نياز خود به سمت خداوند رحمان بکشاند و هم رحيميت و مهرباني خداست که مومنين را تشويق می کند به دوستی و محبت خداوند اميدوار شوند و از اينکه ايمان و تقوي آنها باعث مي شود که مورد محبت و لطف خداوند قرار گيرند و با عشق و اميد بيشتر راه کمال الهي را سير کنند.

         "ملک (مالک) يوم الدين "

  که هم به صورت ملک يوم الدين قرائت شده و هم به صورت مالک يوم الدين و هر دوی اين قرائت صحيح است و هر کدام معناي خاص خود را دارد .

  مالک يعنی صاحب . اسم فاعل مِلک است . مِلک همان رابطه اختصاصی است بين مملوک و مالک به طوری که مالک حق دارد در امور مربوط به مملوک خود دخل و تصرف نمايد که بحث آن در رب العالمين گذشت .  اما کلمه مَلِک به معنای فرمانروا ، حاکم و سلطان است .َ

 امااينکه کداميک از ايندو کلمه مناسبتر است ؟

کلمه مالک يا ملک اضافه شده است به يوم الدين

يوم يعنی روز يا عصر يا دوره و دين به معناي جزا است . جزا اعم است از پاداش و مجازات ،يوم الدين منظور روز قيامت است چون در آن روز افراد با توجه به عملکرد خود به پاداش و يا مجازات خود مي رسند ، روز قيامت را يوم الدين يعنی روز جزا ناميده اند . روز قيامت به دليل حوادثی که در آن اتفاق مي افتد نامهای متفاوتی به خود گرفته است مانند يوم الحسره چون مردم در آن روز حسرت می خورند و يا يوم- القيامه چون مردم در آن روز از مقبره خود زنده شده و بپاخيزند و يا يوم الحساب چون اعمال و رفتار مردم محاسبه مي شود و يوم الورود چون مردم وارد محشر مي شوند و يوم الحشر چون مردم در آن روز گرد هم جمع خواهند شد و يوم التغابن چون روز غبن و پشيماني است و گمراهان و گمراه کنندگان همديگر را مغبون نموده اند و همينطور ساير وقايعي که در روز قيامت اتفاق خواهد افتاد . در سوره ی حمد روز قيامت را به يوم الدين نامگذاري کرده است چون مهمترين مسئله در روز قيامت مسئله  ِ پاداش و مجازات است و همه قيامها و حشرها ، حسرتها و پشيمانی ، ورود ، حساب و امثال اينها براير مسئله جزا و پاداش است و اگر ايندو مسئله نبود ساير حوادث بي فايده بود و ترس و نگران و واهمه مردم در روز قيامت همين مسئله جزا است . اينکه فرد آيا پس از همه اين حوادث بهشتی مي شود يا جهنمی؟ آيا پاداش مي گيرد يا به مجازات مي رسد؟ امري است که افکار مردم در روز قيامت به خود مشغول می- کند . از لحظه ای که انسان به پا مي خيزد و مراحل حشر را يکي پس از ديگري طی مي کند همواره در اين انديشه است که سرنوشت او به کجا خواهد انجاميد؟ و چه بر سر او خواهد آمد ؟ ترس و اضطراب به همراه اميد همواره فکر و ذهن او را به خود مشغول مي کند که بالاخره سرنوشت او چه خواهد شد ؟ حال در اين شرايط همه ی نگاهها و توجهات به سوی کسی است که سرنوشت او را در دست دارد و آن کس جز خداوند نيست . خداوند مالک يا صاحب روز جزا است و همينطور فرمانروا و حاکم روز جزاست . اما اگر ملک يوم الدين بخوانيم بهتر است يا مالک يوم الدين ؟

هر چند هر دو قرائت صحيح است و خواندن آن در نماز به هر دو شکل صحيحي و مسقط تکليف و مجزی است اما قرائت ملک به معنای فرمانروايی به چند دليل مناسبتر به نظر مي رسد:(المیزان همان)

دليل اول : روز قيامت روز پاداش و جزا است . قرار است در اين روز عملکرد هاي افراد محاسبه و سرنوشت آنها تعيين گردد که آيا بهشتی هستند يا جهنمی؟ در نتيجه ترس و هراس و اضطراب مردم را احاطه کرده است همه نگران سرنوشت خويشند و منتظر نتيجه اعمال خود هستند. چيزی که افکار مردم را به خود مشغول خواهد کرد اينست که در آن روز چه کسي حکم خواهد کرد؟  فرمانروا کيست؟  قاضي و حاکم کيست ؟ سرنوشت او را چه کسي رقم خواهد زد؟  همه ی توجهات و نگاهها به حاکم است . مثل کسی که وارد محکمه ای می شود او در درجه ی اول مي خواهد بداند قاضي چه کسي است ؟ حاکم کيست ؟ پاداش و مجازات او به دست چه کسي است ؟ کمتر به فکر اينست که مثلا" حياط و راهرو و اتاقهای اين محکمه متعلق به چه کسی است در نتيجه معناي فرمانروايی مناسبتر به نظر مي رسد .

   هر چند که مالک قانونا حق اعمال حاکميت و دخل و تصرف در مملوک را دارد ولی لزوما مالکیت به معنای داشتن حق دخل وتصرف نیست.. چه بسا ممکن است کسی مالک باشدولی حق دخل و تصرف نداشته باشدویا فرمانروا کس ديگری باشد مثل اينکه کسی مالک خانه ای باشد ولی ملک او تحت سلطه ی ديگری باشد مثل اينکه غاصبی آنرا غصب کرده و از آن تصرف نمايد و يا اينکه در دست مستاجرباشد و يا کسی آنرا به عاريت گرفته باشد که در هر سه صورت مالک توان تصرف و سلطنت بر آن خانه را ندارد .

   پس معنای مالکيت لزوما فرمانروای را نمي رساند همانطور که معناي فرمانروايی مالکيت نيست ، البته تکرار مي کنيم در خداوند متعال هم مالکيت و هم فرمانروايی هر دو ثابت است اما اين به معناي اين نيست که مالکيت و فرمانروايي هميشه مصاديق يکساني داشته باشد و قابل تفکيک نباشد .

دليل دوم : در کلمه رب در آيه الحمد لله رب العالمين مفهوم مالکيت وجود داشته و رب را مالک مدبر معنا کرديم در نتيجه اگر مالک يوم الدين بخوانيم تکرار معناي رب مي شود در حاليکه اگر ملک يوم الدين بخوانيم معناي جديدی را مي رساند وچون سوره ی حمد در مقام توصيف صفات خداوند متعال است ودر ضمن تمجيد و ستايش از خداوند متعال او را رب العالمين ، رحمن ، رحيم و فرمانروای روز جزا مي داند در اين صورت وقتی مقام ، مقام توصيف باشد اين صفات يکی پس از ديگری بيان مي شود ، در چنين مقامی اگر دوران امر بين تکرار يا عدم تکرار صفات باشد اصل عدم تکرار است در نتيجه اگر به صورت ملک بخوانيم معنای فرمانروايی بدست می آيد که صفت جديدی است و تکرار لازم نمي آيد پس با اين حساب ملک به معنای فرمانروايي مناسبتر است .(همان)

دليل سوم : 

در اين کلمه مالک به کلمه يوم اضافه شده است. اضافه مالک به زمان چندان معمول نيست و لذا بايد کلمات ديگری را در تقدير بگيريم تا مفهوم آن درست شود مثلا" بگوييم مالک آن چيزی که در روز جزا وجود دارد . يعنی کلمه ی آن چيزی که وجود دارد را در تقدير گرفته ايم تا مفهوم آن روشن گردد و گرنه زمان خود نياز به مالک ندارد و اصولا" زمان مالکيت بردار نيست و نمي تواند متعلق ملکيت قرار گيرد . مثل اينکه بگوييم فلاني مالک روز دوشنبه است در نتيجه لزوما" بايد مفاهيمي را در تقدير بگيريم تا معنای مالکيت لحاظ گردد اما اضافه شدن فرمانروايي به زمان معمول است مثلا" اينکه به قول علامه طباطبايي در الميزان بگوييم فلانی فرمانروای قرن پنجم است اين نوع استعمال ها خيلي معمول است . وقتي بگوييم فرمانروای قرن پنجم نيازی به قرینه کلام ديگری ندارد . حال اگر دوران امر بين اين باشد که لفظي را طوری معنی کنيم که برای تصحيح آن محتاج وجود قرینه- ای در کلام باشد و يا طوری معنا کنيم که محتاج قرینه نباشد اصل بر عدم قرینه است . پس در اين حالت هم ملک ترجيح دارد بر مالک

 

"اياک نعبد و اياک نستعين" ( 5 )

تنها تو را عبادت مي کنيم و تنها از تو ياري می جوييم.

در اين آيه چند نکته بسيار مهم وجود دارد که به شرح آن مي پردازيم:

نکته اول : خداوند متعال در اين آيه با ضمير مخاطب بيان شده است در حاليکه قبل از اين آيه به صورت مغايب لحاظ شده بود . وقتي مي گوييم سپاس خداوندي که مالک و مدبر عالميان است ، رحمان و رحيم است ، فرمانروای روز جزاست در همه ی اين آيات خداوند مغايب فرض شده و درباره ی او سخن رفته است ولی در اين آيه يکباره ضمير عوض شده و به صورت مخاطب در مي آيد و گفته مي شود اياک نعبد که ضمير ( ک ) برای مخاطب استعمال مي شود . نگفته است اياه بلکه گفته است اياک . علت تغيير ضمير از مغايب به خطاب اينست که تا قبل از آيه اياک نعبد ، مسئله توحيد نظری است ، بحث خداشناسي است ، ما در مقام شناخت خداوند بوديم در اين صورت با ضمير مغايب سازگارتر است . می گوييم ستايش خداوندی را که چنين و چنان است در مقام تعريف و شناسايی لزومي ندارد که فرد ، مخاطب باشد . اما در اياک نعبد به بعد بحث توحيد عملي مطرح مي شود . مقام ، مقام عبوديت و بندگي است . بندگی وعبوديت باتخاطب سازگار است .(همان) حضور می  طلبد در مقام بندگي و عبوديت بايد معبود را در نزد خود حاضر و ناظر بدانيم واسطه‌اي در کار نباشد تا بتوانيم مستقيما" او را مورد عبادت و پرستش قرار دهيم .

مخاطب قرار دادن خدا در اين حالت مناسبتر است .

 

نکته دوم : در اياک نعبد ، اياک مفعول و نعبد فعل و فاعل است در اينجا مفعول بر فعل و فاعل مقدم شده است و اين در حالی است که اصولا" در زبان عربي ابتدا فعل و فاعل ذکر شده و سپس مفعول ذکر مي شود ولی تقدم مفعول بر فعل مفید حصر است . به اين مفهوم که مفعول منحصر می شود در همان مفعولی که ذکر شده است و وقتی می گوييم اياک نعبد يعنی تنها تو را عبادت مي کنيم . دليل اين مطلب اينست که هرگاه فعل و فاعل جمله ای را اول ذکر کنيم آنوقت می رويم سراغ مفعول ، در اين صورت در مقام بيان مفعول هستيم و می توانيم به جاي يک مفعول چند مفعول ديگر را هم اضافه کنيم مثلا" وقتی مي گوييم« رايت حسنا» چون در رايت فعل و فاعل را بيان کرده ايم سپس سراغ مفعول رفته ايم در اين مورد جا دارد بگوييم رايت حسنا" و عليا" و محمدا" و ....

چون در مقام بيان مفعول هستيم و هنوز از اين مقام خارج نشده ايم اما در عبارت اياک نعبد در ابتدا مفعول را ذکر کرده ايم و سپس از مقام بيان مفعول خارج شده و فعل و فاعل را مي گوييم . پس از فراغت از بيان مفعول و پرداختن به فعل و فاعل ديگر مناسبتي ندارد که بازگرديم و مفعولي را اضافه کنيم اين خلاف قاعده است و جمله چنين قابليتی را ندارد به خاطر همين است که تقدم مفعول بر فعل انحصار را موجب مي شود .

مفعول ، منحصر است به همين مفعول نه مفعول ديگر

 

نکته سوم : نعبد به صورت جمع آمده است. نگفته است اياک اعبد که اعبد صيغه مفرد است بلکه گفته است نعبد که معنا می شود عبادت می- کنيم نه عبادت می کنم . در اياک نعبد متکلم که در واقع يکي از بندگان خداست خود را در جمع می بيند و به عبادت خداوند می پردازد . حکمت جمع آمدن اين فعل اينست که اصولا" در کلمه  من  نوعی حالت استکبار ديده مي شود ، نوعي خود خواهی و خود بينی است . (همان)

   وقتی می گويد من تو را عبادت مي کنم ، معنايش اينست که براي خودش وجود و استقلالی قائل است ، خود را کسی می شمارد که دارد عبادت می کند و همين نگاه به خود نوعي خود بينی است و خود بينی هم نوعي استکبار است که با مقام عبوديت و بندگي سازگاری ندارد اما وقتي که مي گويد ما تو را عبادت مي کنيم ، در کلمه ما کلمه من حل می شود ، فرد عابد ديگر خود را نمی بيند بلکه وجود خود را در جمع حل شده می بيند و لذا نگاه از خود به ما متوجه شده است .

دليل دومين اينست که در اسلام توجه به جمع گرايي و ورود به اجتماع امر پسنديده ای است و از انسان مسلمان مي خواهد که خود را از انزوا بيرون آورده و به جمع گرايش داشته باشد . هر چه را برای خود می خواهد برای ديگران هم طلب کند ،برای ديگران هم دعا کند ، در دعا و مناجات و عبادات وجود ديگران را هم در نظر بگيرد و هدايت را برای همه بخواهد . وقتي بگويد خداوندا ما را به راه راست هدايت فرما ، اگر هدايت را براي همه بخواهد ارزش بيشتري دارد تا فقط به فکر هدايت خويش باشد . توجه به جمع و اجتماع مي تواند جامعه اسلامی را متشکل و همراه و متحد و يکپارچه بسازد تا در برابر دشمنان دين ياراي مقاومت را داشته باشند .

  از طرف ديگر سوره ی حمد از جمله سوره هايی است که درنماز واجب شده است و هيچ نمازی بدون سوره ی حمد صحيح نيست . در نماز های جماعت امام سوره ی حمد را مي خواند و ساير مامومين سکوت مي کنند در واقع همان قرائت سوره ی حمد از طرف امام برای مامومين هم کافيست در اين صورت وجود سياق فرد در سوره ی حمد مناسب نيست يعني همه ماموم ايستاده اند و امام سوره ی حمد را مي خواند حال اگر در اين حالت امام بخواهد بگويد اياک اعبد و اياک نستعين ، اهدنی صراط المستقيم يعنی خداوندا من فقط تو را عبادت مي کنم و فقط من از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت فرما اين چندان مناسب حال ماموم نيست و لذا جماعت شکل نمي گيرد و ماموم هم می خواهد برای خود چنين درخواستی داشته باشد ولی وقتی سوره ی حمد به سياق جمع آمده است در اين حالت امام در قرائت سوره حمد همه ی درخواست ها و دعوتهايش برای عام است و همه در آن عبادت و درخواست سهيمند و گرايش به سمت نماز جماعت بيشتر است .

نکته چهارم : نعبد از ريشه عبادت است . عبادت به معنای بندگی است ولی اگر خوب به مفهوم بندگی دقت کنيم در می يابيم که عبادت همان اطاعت است و اصلا" عبادت چيزي جز اطاعت نيست . در قرآن کريم چند جا عبادت به معناي اطاعت بيان شده است . مثلا" آيه قرآن که مي فرمايد : « الم اعهد اليکم يا بنی آدم ان لا تعبدوا الشيطان » (یس 60)-ای فرزندان آدم آيا از شما پيمان نگرفتيم که شيطان را عبادت نکنيد .

منظور از عبادت شيطان در واقع همان اطاعت از شيطان است چون کسی شيطان را پرستش نمی کند بلکه او را اطاعت مي کند (همان)و يا در آيه شريفه قرآن مي فرمايد « افرايت من اتخذ الهه هواه » (جاثیه 23)

- آيا ديدی کسي که هوای نفس خود را معبود خود گرفته است؟ کسي که هواي نفس خود را اله خود قرار مي دهد و در واقع آنرا معبود خويش می سازد مگر چکار می کند؟ جز اينست که از آن اطاعت مي کند و چون کسی هوای نفس خود را پرستش نمی کند بلکه اطاعت مي کند.(المیزان همان) و به خواهشهاي نفساني خود تن مي دهد و در صدد اجرای فرامين نفساني خويش است .

  آيه شريفه ی قرآن مي فرمايد « ان لا تعبدوا الاالله» منظور اينست که جز خداوندرا اطاعت نکند هر چند که اطاعت شامل اعمالی عبادی مانند نماز ، روزه و امثال اينها هم مي شود چون در حقيقت اين بنده است که از خداوند در اين مورد اطاعت می کند . شاهد مثال ديگر برای اينکه بدانيم معنای بندگی همان اطاعت است استعمال عرفی کلمه عبد است که در قديم که مسئله برده داری رواج داشته به برده، عبد مي گفتند و مالک را مولی می گفتند ، آيا جز اين بود که عبد از مولای خويش اطاعت مي کرد ، آيا استعمال نام گذاري برده به عبد به خاطر پرستش او از مولی بود ؟ پس منظوراز عبد خدا بودن يعنی مطيع خدا بودن.

 

نکته پنجم : نعبد در اياک نعبد به صورت مطلق آمده است در نتيجه شامل همه مصاديق اطاعت می گردد . يعنی اطاعت محض در همه زمينه ها مثلا" در زمينه های فردی ، خانوادگي ، اجتماعي ، سياسي و اقتصادی وغیره.

  پس منظور از اياک نعبد يعنی ما مطيع محض تو هستيم و فقط از تو اطاعت مي کنيم يعنی ما شانی جز اطاعت و بندگي نداريم و تو مولای ما هستي . ما محض اطاعتيم و تو محض مولويت .

 

       "اياک نستعين"

 تنها از تو ياری می جوييم.

همانطور که در اياک نعبد گفتيم تقدم مفعول بر فعل افاده حصر مي کند در نتيجه اياک نستعين يعنی استعانت و ياری جستن ما فقط از توست .  می خواهد بگويد که ما از خود توان و نيرويی نداريم و شان و استقلال از خود نداريم ، هر چه داريم به کمک و ياری توست و در نتيجه به نيروی و مساعدت توست که قادر به اطاعت از تو هستيم و اين برای اينست که کسي فکر نکند اگر دارد خداوند را اطاعت مي کند با توان و نيروی مستقل خويش است بلکه در اين کار هم محتاج کمک خداوند است و از خود توان و نيرويي ندارد . از طرف ديگر اصولا" در راه اطاعت و بندگی خداوند انسان گاه کم مي آورد و براي پيمودن راه خداوند و اطاعت از او دچار مشکلات و گرفتاريهای فراواني مي گردد ، در اين صورت محتاج کمک است ، حال ممکن است بعضيها دست نياز خود را به سوی غير خدا دراز کنند و از آنها کمک بخواهند و لذا در اياک نستعين مي خواهد بگويد که بنده ی خدا که در راه اطاعت و بندگي او قدم بر مي دارد ، نيرو و کمک خود را هم از خداوند می گيرد و هيچ گاه با کفار و مشرکين و منافقين خدا همدست و همکار نمی شود .

      "اهدنا الصراط المستقيم"  (6)

    « ما را به راه راست هدايت فرما »

   فعل اهد هر چند در شکل و سياق فعل امر آمده است ولی مفهوم خواهش و درخواست دارد چون امر هميشه از مقام بالاتر به پايين تر است اما در اينجا بنده ی خدا از خداوند می خواهد او راهدايت کند پس حکم خواهش و درخواست را دارد.

ضمير ( نا ) مفعول اول و (الصراط) مفعول دوم است ، در نتيجه هدايت از افعال دو مفعولی است که برای کامل شدن مفهوم آن نياز به دو مفعول دارد .

       " معنای هدایت"

   هدایت به معنای ارشاد وراهنمایی است که شامل دو قسم میشود :یک قسم هدایت به معنای نشان دادن راه است یا همان ارائه طریق.به این مفهوم که شخص راهنما راه را فقط نشان می دهد ولی خودش با ما همراه نمی شود .مثل زمانی که از یک نفر نشانی جایی را می پرسیم واو جهت را به ما نشان می دهد.اما قسم دوم هدایت به این صورت است که شخص راهنما ما را همراه خودش برده وبه مقصد می رساندکه به آن ایصال به مطلوب می گویند. (همان)

   اما منظور از "الصراط المستقيم" راهی است که در آن هيچگونه کفر و شرک و نفااق نباشد . راهی که در آن هيچگونه خطا ، لغزش و اشتباه و انحرافی نباشد .

يعنی صراط مستقیم با هيچگونه انحرافی قابل جمع نيست و راهرونده با کوچکترين لغزش از صراط مستقیم خارج مي شود .

   صراط هميشه مفرد است و هيچ گاه جمع بسته نمي شود چون صراط مستقيم يک راه بيشتر نيست . کلمه صراط از ريشه صرط گرفته شده است که به معنای بلعيدن است.(همان) چون در هنگام بلعيده شدن لقمه در گلو همه ی راهها جز راه مری بسته می گردد و لقمه چاره‌ای جز رفتن به داخل مری و سپس معده ندارد . اما در مقابل کلمه سبيل به معنای راه با انواع خطا و اشتباه قابل جمع است . سبيل مي تواند با کفر يا شرک يا نفاق آلوده گردد لذا سبيل جمع بسته مي شود و جمع آن سبل است :  «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا » (عنکبوت 69)

هر کس در ما جهاد کند او را به راهايمان راهنمايی می کنيم . که در اين آيه سبيل جمع بسته شده است در حاليکه همه اين راهها به خدا نسبت داده شده است و گفته است سبلنا يعني اينها همه راههاي ما هستند . گفتيم که صراط مستقيم هميشه مفرد است چون يک راه مستقيم بيشتر نيست هر نوع اشتباه و انحراف در اين راه سبب خروج از صراط مي گردد . هر گونه شک ، ترديد ، شبهه ، لغزش ، ريا ، شرک و کفر موجب مي شود تا فرد از صراط مستقيم بيرون بيفتد در نتيجه لازم است دوباره به سوي صراط باز گردد .

   پس حرکت در صراط مستقيم بسيار سخت و دشوار است و همواره خطر لغزش و انحراف وجود دارد پس فرد مومن بايد هميشه متوجه اين امر باشد که از صراط مستقيم بيرون نرود و از خداوند بخواهد تا او را به صراط مستقيم هدايت کرده و در همين راه ثابت قدم نگه دارد به خاطر همين است که اين درخواست در متن سوره ی حمد گنجانده شده است تا هر روز حداقل 10 بار در نماز های يوميه مورد درخواست قرار گيرد . حرکت در صراط مستقيم بسيار مشکل است و لذا تنها معصومين هستند که هيچگاه از صراط مستقيم خارج نمي گردند و لذا خداوند کريم در قرآن به رسول اکرم مي گويد :

 « انک علی صراط مستقيم »(زخرف 43) به راستی که تو در صراط مستقيم هستی پيامبر اکرم با اينکه همواره در صراط مستقيم حرکت مي کند باز هم از خداوند درخواست مي کند تا او را به راه راست راهنمايي کند ، چون ورود به صراط مستقيم يک چيز است و بقا و استمرار حرکت در صراط مستقيم چيز ديگر و لذا برای کسانيکه در صراط مستقيم قرار دارندباز هم جا دارد که از خداوند متعال درخواست کنند تا آنها را در صراط مستقيم نگه دارد .

 

     " صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم

                   ولا الضالين"    حمد7

«راه آنانکه به آنان نعمت فرمودي غير از کسانيکه مورد غضب قرار گرفتند و نه گمراهان»

دراین آيه ، صراط المستقيم را تعريف کرده است . برای تعريف راه آنرا به راه روندگانش اضافه کرده است و آنرابه اعتبار راه روندگان تعريف کرده است. گفته راه آنان که به آنان نعمت دادی طبق نظر علامه طباطبايی در تفسیر همین آیه در المیزان سه راه وجود دارد يک راه به سوی آسمان است که راه مومنين است و کسانيکه مورد نعمت خدا قرار گرفته اند يک راه ديگر به سوی پايين است ، راه سقوط و هبوط است و آن راه کسانی است که عالمانه و عامدانه بر عليه خدا قد علم مي کنند و آن راه کفار و مشرکين است که راه مغضوبين است و به خاطرهمين هم مورد غضب خدا قرار مي گيرند . راه سوم راه کسانی است که به دنبال راه درست هستند ولی حق را پيدا نمی کنند و دچار انحراف می شوند و آن را ضالين است . فرق ضالين با مغضوبين آن است که مغضوبين راه حق را می شناسند ولی عالمانه و از روی عمد بر خلاف آن راه حرکت می کنند در حالی که گمراهان به دنبال حقيقتند ولی به دليل بی بصيرتی و کج فهمی و کم سعادتی راه حق را گم مي کنند و به انحراف کشيده مي شوند . البته گناه مغضوبين بيشتر است و به همين خاطر مغضوبين ناميده شده اند و مشمول غضب و عذاب الهی قرار خواهند گرفت .

  بر اساس این تقسیم بندی معنای آیه این می شود که خداوندا ما را به راه راست هدایت کن. راه کسانی که به آنان نعمت دادی یعنی مومنین نه راه کفار ومشرکین  که  مورد غضب تو واقع شدند ونه راه گمراهان که ندانسته راه تو را گم کردند.به عبارت دیگر ما از خدا می خواهیم که مارا به راه مومنین هدایت فرموده تا مورد نعمت خداوند قرار بگیریم وجزءکفار ومشرکین که مغضوب خدا شدند ویا جزء گمراهان قرار ندهد.

 

       دیدگاه دوم

 دیدگاه دوم اینست که سه دسته افراد هستند که حرکتی را درصراط مستقیم اغاز میکنند .از این سه دسته یک دسته تا آخر در مسیر صراط مستقیم باقی می مانند و ان انعمت علیهم هستند.

ولی دو دسته دیگر هستندکه در ادامه راه از صراط مستقیم بیرون می روند.یکی از آنها مغضوبین هستند که به طور آگاهانه وبه صورت عمد ازراه راست منحرف می شوندولی دسته دیگر از روی خطا واشتباه به خاطر بی بصیرتی و ناتوانی شناخت حق از باطل واز سر جهل ونا دانی از ادامه راه حق وصراط مستقیم باز می مانندکه مصداق ضاللین وگمشدگان هستند.اصولا عبارت گمشده در جایی استعمال می شود که فردی قادر به شناخت راه درست نیست واز روی نادانی ازحرکت در مسیر حق باز می ماند .

   بر اساس این تعبیر ما از خدا می خواهیم که مارا به صراط مستقیم هدایت کند .صراط آنان که مورد نعمت خدا واقع شده اند یعنی آنان که وارد صراط مستقیم شده اند وتا پایان عمر در این صراط باقی مانده اند نه مانند کسانی که پس از مدتی بطور آگاهانه و عامدانه با اینکه راه حق را می شناختند  به خاطر هوای نفس خود و رسیدن به پست و مقام یا اموال دنیا یا کامروایی وخودکامگی ولذتجویی و... از صراط مستقیم کنار کشیدند در نتیجه مشمول خشم وغضب الهی قرار گرفتند.ونه راه انان که از روی جهالت ونادانی وبی بصیرتی دچار انحراف وگمراهی شدند.

    تفاوت این تعبیر با تعبیر علامه طباطبایی در این است که تقسیم بندی افراد در دیدگاه وی یک تقسیم بندی خارج دینی است به این مفهوم که از دیدگاه علامه طباطبایی درجلد اول  تفسیر المیزان در خصوص این آیه افراد را به طور کلی به سه دسته مومنین (انعمت علیهم)وکفار ومشرکین ومنافقین (مغضوبین)وگمراهان (ضالین) تقسیم کرده است در حالی که تقسیم بندی در این آیه یک تقسیم بندی درون دینی است یعنی می خواهد مومنین را فقط تقسیم بندی کند که شامل سه دسته می شوند.

  یکی انانکه وارد صراط مستقیم شده و تا آخر باقی مانده اند ولی دو دسته دیگر هرچند به دلیل ایمانشان قبلا در صراط مستقیم بوده اند لکن یکی از آنها ازروی عمد به خاطر هوای نفسشان ودیگری به خاطر جهالتشان از صراط مستقیم خارج شده  و از ادامه حرکت در صراط مستقیم باز مانده ا ند.

   به نظر می رسد تعبیر دوم مناسبتر باشد چون  در این سوره ما ابتدا از خدا می خواهیم که مارا وارد صراط مستقیم کند چون می گوییم «اهدنا الصراط المستقیم» اما صرف ورود ما به صراط مستقیم کافی نیست چون هر لحظه خطر انحراف وسقوط وجود دارد. البته خطر اصلی این نیست که کافر یا مشرک شویم بلکه خطر اصلی این است که از حرکت در صراط مستقیم باز بمانیم .حال این انحراف آگاهانه ومغرضانه باشد یا جاهلانه وگمراهانه.

    مهم این است که صراط مستقیم را تا پایان عمر ادامه داده ومشمول «انعمت علیهم» گردیم اما خطر مشرک یا کافر شدن زیاد

معمول نیست چون به هر شکل فقهای ما مومنین فاسق و گناهکار و ظالم را از جرگه اسلام خارج نکرده آنها را کافر یا مشرک نمی دانند . به همین دلیل ا این گونه افراد از نظرظاهری محکوم به طهارت بوده ودر قبرستان مومنین دفن می شوند.

  علاوه بر این ما این دعا رادرسوره حمد حداقل 10 بار در روز واجب است بخوانیم واز خداوند رحمان ورحیم می خواهیم که مارا جزء مغضوبین وضالین قرار ندهد. اگر مقصود از آنها کفار ومشرکین باشندیعنی چنین باشد که خطر مشرک وکافر شدن به قدری زیاد باشد که ما هر روز حداقل 10 بار از خدا بخواهیم که جزء آنها نشویم که این خیلی بعید است.چون در مومنین احتمال کافر یا مشرک شدن بسیار ضعیف است درحالی که خطر سقوط وانحراف از صراط مستقیم بسیار زیادتر است.ولذا اگر تقسیم بندی را از نوع درون دینی بدانیم خیلی مناسبتر است.

 

            دیدگاه سوم

 

  دیدگاه ديگری هم در اين زمينه قابل فرض است و آن اينست که بگوييم صراط مستقيم صراط مومنين است قطعا" اين راه از راه کفار و مشرکين جداست اما کسانيکه وارد صراط مستقيم می شوند کساني هستند که مورد نعمت خدا قرار می گیرند و مشمول رحمت الهی خواهند بود در نتيجه با ورود فرد به صراط مستقيم ، مورد نعمت خدا قرار مي گيرند اما ورود به صراط مستقيم لزوما" به معنای تداوم راه در صراط مستقيم نخواهد بود چه کسانی که ابتدا در صراط مستقيم قرار می گيرند ولی پس از مدتی از روی علم و آگاهی به خاطر تبعيت از هواها و هوسهاي خود از راه مستقيم خارج شده و در مقابل خداوند قرار مي گيرند در نتيجه مشمول غضب الهي می‌شوند. و بعضی ها هم در طول راه حقيقت را گم کرده و به بيراهه کشيده می شوند ، حقيقت را می طلبند ولی آنرا گم مي کنند و قدرت تشخيص حق از باطل را ندارند در نتيجه به گمراهي می روند و اين در حالی است که هر سه اين دسته در ابتدا در صراط مستقيم بوده اند و مورد انعام خدا قرار گرفته اند ولی دو دسته از اين مسير خارج شده اند. يکي مشمول غضب خدا قرار گرفته اند و ديگری گمراه شده اند . فرق اين ديدگاه  با دیدگاه دوم در اینست که در دیدگاه دوم از بین این سه دسته فقط یک دسته از آنها ازمصادیق انعمت علیهم بوده وآن هم کسانی هستندکه وارد صراط مستقیم شده وتا آخر عمر بر این صراط باقی می مانندولی دو دسته دیگر چون عالمانه وعامدانه  ویا جاهلانه و ناخواسته از صراط مستقیم باز می مانندلذااز اول مصداق «انعمت علیهم»نیستند.در حالی که بنابر دیدگاه سوم هرسه دسته از اول کار از مصادیق انعمت علیهم هستند،چون هرسه دسته در ابتدا به صراط مستقیم وارد شده اند ،همین که وارد صراط مستقیم شوند موردلطف ونعمت خداوند قرار می گیرند واز ساحت  اقدس خداوند دور است که فردی که در حال حاضر در صراط مستقیم است خداوند او را از لطف ونعمت خود دور کند هرچند می داند که این فرد بعدا از صراط مستقیم خارج می شود .به عبارت دیگر تا مادامی که فرد یا گروهی درصراط مستقیم باشند از مصادیق انعمت علیهم خواهندبود .این امر مانع از آن نیست که فرد یا گروه یا امت مذکور به خاطر ظلم وگناه بعدی مشمول غضب خدا قرار گرفته ویا جزء گمراهان گردند.

        برتری دیدگاه سوم

به نظر مي رسد ديدگاه سوم از دیدگاه دوم هم مناسبتر باشد به چند دليل :

  دلیل اول اینست که ما ازخداوند می خواهیم مارا به راه راست هدایت کند.لکن برای توضیح راه می گوید راه آنانکه به آنان نعمت دادی در نتیجه هدایت به راه راست همان رسیدن به نعمت الهی است.نعمت الهی در این آیه منظور نعمتهای دنیوی است وآن فضیلتی است که خداوند به خاطر تقوایشان به مومنین داده است و آنان را نسبت به کفار ومشرکین برتر دانسته است.این فضیلت وبرتری مومن بر کفار ومشرکین تا زمانی که مومنین درراه ایمانشان قدم بر میدارندوازراه تقوی خارج نشده اند وجود دارد . اما هرگاه مومنین ازراه راست خارج شوند وعالمانه ویا جاهلانه از این راه منحرف شوند آن فضیلت وبرتری خود راازدست می دهند.

 بر اساس این تعبیر« الذین انعمت علیهم»مستثنی منه بوده ومغضوبین وضالین مستثنی هستندو دو کلمه« غیر» در غیر المغضوب علیهم و«لا» در ولاالضالین حرف استثناءهستند.

  براساس این تعبیر استثناء در اینجا استثناء متصل است به این مفهوم که مغضوبین و ضالیین درابتدا جزء انعمت علیهم هستند واز این نعمت خداوند برخوردار بوده اند ولی بعد عمدا ازروی هوای نفس  مغضوب شده ویا ناخواسته گمراه شده اند.هیچ مانعی ندارد کسی که روزی مورد نعمت الهی بوده است از راه مستقیم باز بماند ومشمول غضب الهی قرار گیرد.اما براساس تعبیر دوم باید استثناء را منقطع بدانیم چون مغضوب علیهم و الضالین از اول جزءمستثنی نبوده اند تا بخواهند استثناءشوند.اگر بگوییم مستثنی منه کلمه صراط است که شامل هرسه می شود درست نیست چون کلمه صراط در اینجا توصیف همان صراط مستقیم است که تعدد بردار نیست .به عبارت دیگر ما سه صراط نداریم که یکی متعلق انعمت علیهم شود دیگری شامل مغضوبین وسومی شامل ضالین چون قبلا گفتیم که صراط مستقیم با هیچگونه کفر وشرک ونفاق وانحرافی جمع نمی شود.

   نتیجه اینکه مادراین دو آیه ازخداوند می خواهیم که اولا ما را به صراط مستقیم وارد کند.صراط کسانی که به آنها نعمت دادی اما از آنجایی که برخی از آنان آگاهانه تغییر مسیر داده واز صراط مستقیم بیرون می روندویا از روی جهالت واشتباه راه را گم می کنند قرار مده.

  شاهد بر اين مطلب اينست که در قرآن کريم افرادی داريم که در ابتدا مورد نعمت خدا قرار داشته اند ولی بعدا به خاطر گناه و خطا های فراواني که انجام داده اند مورد غضب الهی قرار گرفته اند به عنوان مثال خداوند متعال درباره بنی اسرائيل در ابتدا چنين آورده است :

" يا بنی اسراييل اذکروا نعمتی التی انعمت عليکم وانی فضلتکم علی العالمين " (بقره 122)

(ای بنی اسراييل به ياد آوريد آن نعمتی که بر شما انعام کردم و شما را بر عالميان فضيلت دادیم.)

اسراييل نام حضرت يعقوب است ، او دوازده پسر داشت از جمله حضرت يوسف – بنيامين – يهودا ....

اينها خود يا پيامبربودند يا پيامبر زاده  بعداز آمدن حضرت يوسف (ع) به مصر و حوادث گرانباری که برای او اتفاق افتاد و نهايتا" سبب آمدن حضرت يعقوب و فرزندان و سايراهل بيت او به مصر گرديد(سوره یوسف آیه 99) ، از آن پس به عنوان اقليتی کوچک در مصر زندگی مي کردند و قطعا" در آن زمان از فضيلت خاصی در ميان مردم  برخوردار بودند . اقليت بنی اسراييل در عصر فرعون مورد استضعاف فرعون قرار گرفتند به طوری که فرزندان آنان کشته و زنان آنهابرای خدمت وبیگاری  زنده نگهداشته می شدند."یذبحون ابناءکم ویستحیون نساءکم..."(بقره 49 وابراهیم 6) و يابه قول مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در آیه مربوطه  حیاء را از آنها می گرفتند چون استحیاءباب استفعال از کلمه حیاء است به معنای طلب حیاء کردن یعنی نوعی گرفتن حیاءاست. اين قوم مشمول لطف و رحمت الهی قرار گرفتند و با آمدن حضرت موسی(ع) از قيد و بند فرعون رها شدند و نجات يافتند . اما بنی اسراييل پس از اين دوره دچار انحراف و گمراهي شدند و به عصيان و سر کشي پرداختند .

قرآن کريم بعضی از اقدامات آنها را به شرح زير بيان  کرده است مانند :

"یکفرون بایات الله و يقتلون النبيين بغير الحق "   (بقره 61)- به ایات خدا کفر می ورزندو پيامبران را به ناحق می کشند.

"من الذین هادوا يحرفون الکلم عن مواضعه"(نساء46)

-از کسانی که یهودی شدند کلام خدا را از جايگاهش خارج میکنند.

" يکتبون الکتاب بايديهم ثم يقولون هذا من عندالله ليشتروا به ثمنا قليلا" (بقره 79 )

- کتاب را با دست خود می نویسند سپس مي گویند اين از طرف خداست تا آنرا به قيمتِ اندک بفروشند.

" و اشربوا في قلوبهم العجل بکفرهم "(بقره 93)

-به خاطرکفرشان گوساله در قلبشان نوشانده شده است

" اتخذوااحبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله "

(توبه 31) -علماءوراهبان خود را به مقام ربوبیت شناختند.

پس از اين همه گناه و عصيان در نتيجه مورد غضب الهي قرار گرفتند و مغضوب شدند :

غضب خداوند را خريدند.

"...ضربت عليهم الذله و المسکنه و بائوا بغضب من الله" (بقره 61)- ومقدر شد بر یهود ذلت وخواری ومسکنت وخشم وغضب الهی رابرخودگرفتند.)

در واقع بني اسراييل که در ابتدا مشمول نعمت الهی بودند و در واقع مصداق انعمت عليهم بودند به خاطر ظلم وعصيان مغضوب شدند و مورد غضب الهي قرار گرفتند.

   پس ممکن است يک دسته افراد باشند که مورد نعمت خدا باشند ولی سپس از شمول نعمت خارج شده و مغضوب الهی واقع شوند . آیه مذکور درزمان رسول اکرم (ص) صادر شده وقوم بنی اسرائیل عصر او مورد خطاب قرار گرفته ومی گوید: ای بنی اسرائیل به یاد بیاورید آن گذشته خود را که مورد نعمت خداوند بودید و شما را برعالمیان برتری داده بودیم .حالا شمارا چه شده است که این چنین از راه راست خارج شده وراه ظلم وستم  وعصیان وشرک را برگزیده اید؟

   باتوجه به این تعبیر بنده ی خدا از خدا مي خواهد که او را به صراط مستقيم هدايت کند همان راه کسانيکه مورد نعمت خدا قرار گرفته اند ولی نه مغضوبين و نه ضالين آنها، يعني راه کسانيکه وارد صراط مستقيم شدند و مشمول نعمت خدا قرار گرفتند و اين راه را تا پايان سپری کردند و خود را از انحراف عمدی يا سهوی حفظ نمودند و هدايت يافتند .

    الذین انعمت علیهم چه کسانی هستند؟

عبارت "صراط الذین انعمت علیهم "اشاره به این نقطه دارد که برای حرکت درصراط مستقیم باید همواره به دنبال صراط مستقیمی باشیم که توسط گروهی پیموده می شود.ماباید راه خود را مطابق با راه انان نموده واز خداوند می خواهیم که در راه آنان قدم برداریم.

  حرکت سرخود وبدون اطاعت وپیروی از این عده از ریسک بسیار خطرناکی برخوردار است وآن هم خطر سقوط از صراط مستقیم است حال این سقوط ممکن است  آگاهانه از روی هوای نفس باشد ویا جاهلانه واز روی گمراهی.

 اما از هرکسی نمی توان پیروی کرد .پیشوای ما باید از کسانی باشد که خود بر صراط مستقیم باشدوازمصادیق انعمت علیهم باشدوقطعا نباید از مغضوبین وضالین باشد.

 این آیه اولا نشان می دهد که همواره کسانی هستند که بر صراط مستقیم هستند چون منطقی نیست که خداوند بخواهد از او درخواست حرکت درراه انعمت علیهم کنیم واز طرف دیگر چنین فردی درخارج وجود نداشته باشد.

نتیجه اینکه همواره یک جریان سالم وبرصراط مستقیم وجوددارد که قابل اعتماد بوده وباید به آن تمسک پیدا کرد.لذا صراط مستقیم هیچوقت خالی از راه رونده نیست .به عبارت دیگر زمین هیچوقت خالی از حجت خدا نیست .حتما باید در مسیر صراط مستقیم سالکی باشد.لذا برما واجب است این گونه حجتها را بشناسیم وبه آنها تمسک کنیم.از این جهت شناخت حجت خدا ومعرفت به آنها از اصلی ترین شرط حرکت است وتضمینی برای صحت حرکت ماست.

   حرکت بدون حجت از ریسک بالایی برخوردار است وهیچ تضمینی بر درستی آن وجود ندارد.باتوجه به اینکه دوخطر عظیم در مسیر حرکت وجود دارد .یکی لغزش عمدی که مستوجب غضب الهی است ودیگری انحراف سهوی وخطایی که ناشی ازجهالت است.

 نکته قابل توجه دیگر این است که درانتخاب رهبر و راهنما باید مواظب بودافرادی که مغضوب خدا هستند ویا گمراهند ویا بعدا به این مسیر کشیده می شوند به رهبری برگزیده نشوند.درنتیجه سالک از خدا میخواهد او را در حرکت در مسیر صراط مستقیم کمک کند .وهمواره او را در حرکت در مسیر آنانکه بر صراط مستقیم باقی مانده اند یاری دهد.چون هرگونه اشتباه در انتخاب رهبر می تواند او را از مسیر حق خارج کند.

   نکته دیگر در این آیه این است که مهمترین شرط حرکت در صراط مستقیم ولایت است .خروج از راه ولایت همان وسقوط از صراط مستقیم همان.لذاولایت مداری وولایت پذیری شرط صراط مستقیم وشرط دور بودن ازگمراهی یا غضب الهی است.

آنان که بدون ولایت نماز می خوانند در این آیه سوره حمد درواقع ازخدا چه می خواهند؟چگونه از خدا می خواهند که آنان را در صراط کسانی قرار دهد که انعمت علیهم باشند لکن خود وجود چنین افرادی را قبول ندارندوولایت پذیر نیستند وخودسرانه عمل می کنند.وراه خود را بدون پیروی از حجت خدا می پیمایند درحالی که به خطر سقوط وانحراف ازصراط مستقیم همواره در نمازشان اقرار دارند.

راه خدا همان راه انبياء و امامان و اوليا خداست.

راه امامت و راه ولايت همان صراط مستقيمي است که انسان همواره بايد در آن راه باقي بماند . هرگونه خروج از اين راه خروج از صراط مستقيم است که به عنوان لغزشگاه همواره انسان را تهديد مي کند . خطر ديگر انحراف از راه خداست که البته نه از روي عمد بلکه از روي خطا و اشتباه است .کسي که راه حقيقت را گم مي کند و به گمراهي و ضلالت کشيده مي شود . خروج از راه ولايت همان خروج از صراط مستقيم است چون صراط مستقيم همان راه کساني است که مورد نعمت خدا قرار گرفته اند و آنان اوليا و اوصيا خدا هستند . براي شناخت صراط بايد به راه بندگان خاص خدا حرکت کرد و آنان هستند که مصداق الذين انعمت عليهم هستند ، يعني صراط مستقيمي جز صراط آنان که مورد نعمت خدا هستند وجود ندارد يعنی نمی توان راه خود را از راه بندگان خاص خدا و اوليا آنان جدا ساخت و راه مختص به خود را انتخاب کرد چون در اين صورت از نظر او الذين انعمت عليهم وجود ندارد .

پس براي ورود به صراط مستقيم بايد به راه اوليا خدا رفت . راه اوليا خدا مصداق بارز الذين انعمت عليهم است .

اما ورود به اين راه لزوما" موجب بقا در اين راه نيست لذا همواره خروج از اين راه چه از روی عمد و چه از روی سهو خطا است که همواره راه روندگان را تهديد مي کند . که در اين سوره بنده ي خدا از خداوند مي خواهد که او را از اين خطرات عظيم حفظ کند و جز مغضوبين و ضالين قرار ندهد .

  ازمجموع مطالب بالا نتیجه می گیریم که:

 1-فقط یک صراط مستقیم وجود دارد.

2-هرکس در صراط مستقیم باشد مشمول انعمت علیهم است.

3-صراط مستقیم هیچوقت از راه رونده خالی نیست ولذاهمواره کسانی هستند که در صراط مستقیم باشند. لذازمین هیچوقت از حجت خالی نمی شود.

4-شرط حرکت درمسیر صراط مستقیم ولایت است .حرکت بدون ولایت هیچ تضمینی بر سلامتی آن نیست وخطر سقوط از صراط مستقیم همواره در آن  وجوددارد.

5- کسانی که ولایت پذیر نیستند درواقع نمازشان بیهوده است ودرخواستشان با باورهایشان مطابقت ندارد .چون در نماز خواستار هدایت در راه کسانی هستند که بر صراط هستند از طرف دیگر ولایت آنها را نمی پذیرند وباور ندارند.

6-درپذیرش حجت وولی خدا باید دقت کند کسانی را بپذیرد که بر صراط مستقیمند واز پذیرش ولایت کسانی که مغضوب خدا هستند یا گمراهند خودداری کند.

7- ازآنجا که ولایت مداری شرط اصلی هدایت است پس لازم است همواره درنمازمان ازخداوند بخواهیم مارا در مسیر راه ولایت قرار دهد .به همین منظور سوره حمد از سوره ای است که حتما باید درنماز خوانده شود وهیچ نمازی بدون سوره حمد وجود ندارد.ما حداقل روزی ده بار از خداوند درخواست ولایت مداری میکنیم.

   8-پیروی از هر پیشوا وامامی فرد را در جرگه او قرار می دهدواز سرنوشت او برخوردار است..پیروی از کسانی که در صراط مستقیمند انسان را در صراط مستقیم قرار می دهد .از طرف دیگر پیروی از مغضوبین ویا گمراهان انسان را درغضب یا گمراهی قرار می دهد .قرآن کریم می فرماید: "یوم ندعوا کل اناس بامامهم...» (اسرا 71)

  (روزی که ماهرگروهی ازمردم را با پیشوایانشان دعوت می کنیم ...)چون از سرنوشت مشابهی برخوردارند.

                                      و السلام

 

 



تاريخ : یکشنبه دوازدهم تیر 1390 | 16:17 | نویسنده : عبدالله کرمانی نژاد |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.

  • قالب وبلاگ
  • اس ام اس
  • گالری عکس